نویسنده: ناجی

دلبرم بار دگر دیده ی ما روشن کرد 0

دلبرم بار دگر دیده ی ما روشن کرد

دلبرم بار دگر دیده ی ما روشن کردقدمش رنجه نمود و دل ما گلشن کرد لحظه ای دست کشید از سر باغ ملکوتمردم شهر از این جلوه ی زیبا مبهوت اوست شیرین و زِ...

تو یکروز از غروب جاده های سرد می آیی 0

تو یکروز از غروب جاده های سرد می آیی

تو یکروز از غروب جاده های سرد می آییپس از پاییزهای پر هراس زرد می آییصدایت کوچه را مثل بهار آکنده می سازدتو وقتی پنجره -دستش- شکوفه کرد، می آییتو در فصل نجیب مهربانی...

شانس | امیلی دیکنسون 0

شانس | امیلی دیکنسون

خوشبختی شانس نیست رنج است. شانس لبخند معناداری می زند. شانس ما آنقدر کوچک است که به آن پشت پا زده ایم. ناجی بلاگ

کتاب | امیلی دیکنسون 0

کتاب | امیلی دیکنسون

هیچ کشتی بادبانی مثل کتاب مارا به سرزمین های دور نمی برد، نه هیچ اسب تندرویی مثل یک صفحه از شاعرانه ای مغرور. کوتاه ترین راه بدون تحمل رنج. چطور ارابه ای که روح...

داستان_افسون_آلاله سلیمانی 0

افسون /آلاله سلیمانی

افسون   داستانی از: آلاله سلیمانی   دو چشم سیاه از میان روسری و روبنده می‌درخشید. زنی هم قد و قوارۀ خودش با نگاهی آشنا. چادری سیاه دور اندام لاغرش کشیده بود که وقت...

داستان سارا تیلور_ترجمه مهسا طاهری 0

چیزی که وجود ندارد نمی‌تواند بهت صدمه بزند! /سارا تیلور، ترجمه مهسا طاهری

داستان «چیزی که وجود ندارد نمی‌تواند بهت صدمه بزند!» نویسنده: سارا تیلور، مترجم: مهسا طاهری   بعد از حملۀ اول، آدام فقط بوی عجیبی را به خاطر می‌آورد و احساس ناخوشایندی داشت. چرا که نگران...

رهایی | گونار اِکِلوف 0

رهایی | گونار اِکِلوف

مهشید شریفیان شعرها ای که تسلیم و طاعت را در اقتدار خود داری نطلبیدن و بودن را و چه کسی سودای تو را در سر ندارد؟ که رهایی می دهی آدمی را از نیاز...

راز | گونار اِکِلوف 0

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در...