ناجی بلاگ

زمین | آنتونیو ماچادو 0

شب خاکستری | آنتونیو ماچادو

شب خاکستری شبی غمگنانه برای تماشا شبی منزوی چونان روح من و غم‌های قدیمی که در غارهای افسردگی زندگی می‌کنند علت این ترس چیست معنای آنرا نمی‌دانم اما خاطراتی هستند که می‌گویند: آری، من...

زمین | آنتونیو ماچادو 0

باغ | آنتونیو ماچادو

دور از باغ تو بر فراز جنگل شب، اسپند طلایی‌اش را در شعله‌های سرخی از مس و خاکستر می‌سوزاند در باغ تو کوکبی‌ها می‌رویند این باغ لعنتی امروز همچون کار یک آرایشگر زیباست با...

زمین | آنتونیو ماچادو 0

مزرعه | آنتونیو ماچادو

شب فرود می‌آید همچون آتشی خُرد که خاموش می‌شود بر فراز کوه‌ها هنوز اخگرهایی چند می‌درخشند و این درخت شکسته بر راه‌های روشن انسان را از ترحم به گریه وامی‌دارد دو شاخه بر تنه‌ی...

زمین | آنتونیو ماچادو 0

بهار | آنتونیو ماچادو

هنگام‌که با پروازی سنگین و گوشخراش هواپیمایی ملخی، تهدیدکنان به خانه نزدیک می‌شود و لحظه‌ای بر فراز بامِ بیهوده متوقف می‌گردد نیرومندتر از جنگ ـ خشونت و وحشت ـ سرزمین اسپانیا را با چهره...

زمین | آنتونیو ماچادو 0

مرگ پسر بچه‌ی مجروح | آنتونیو ماچادو

باز شب است … و چکش‌های تند تب بر شقیقه‌ی کودک پیشانی‌اش را به‌دستمالی بست‌اند. مادر، پرنده‌ی زرد! پروانه‌ها، سیاه و بنفش! بخواب پسرم. و دستان کوچکش را کنار تخت در دست‌هایش می‌گیرد. آه،...

زمین | آنتونیو ماچادو 0

جنایت در غرناطه رُخ داد | آنتونیو ماچادو

آنتونیو ماچادو Antonio Machado ۱۸۷۵-۱۹۳۹ آنتونیو ماچادو در خانواده ای مرفه در سویل متولد شد. در هشت سالگی به همراه خانواده به مادرید رفت. در آغاز قرن بیستم در سراسر اسپانیا تنها یک مدرسه...

شعرِ موقتیِ روزگارِ من / یهودا عمیخی 0

شعرِ موقتیِ روزگارِ من / یهودا عمیخی

برای همسرم؛ نیما     خطِ عبری، خطِ عربی از شرق به غرب می رود خطِ لاتین از غرب به شرق زبان‌‎ها به گربه‌ها می‌مانند نباید موی‌شان را خلافِ جهت نوازش کنی ابرها از...

روز یادبود کشتگان جنگ / یهودا عمیخی 0

روز یادبود کشتگان جنگ / یهودا عمیخی

    روز یادبود کشتگان جنگ، افزون کن غم هر آن‌چه از دست داده‌ای را به غم آن‌ها. حتّا غم زنی که ترکت کرد، بیامیز اندوه را با اندوه، چنان تاریخی که در ذهن...

بارانِ میدان جنگ / یهودا عمیخی 0

بارانِ میدان جنگ / یهودا عمیخی

      می بارد باران ، روی صورت ها روی صورت رفیقان زنده ام آنان که صورت شان را با پتو پوشانده اند و می ریزد باران روی صورت رفیقان مرده ام آنان...

آیینه / آلاله سلیمانی 0

آیینه / آلاله سلیمانی

آلاله سلیمانی «آیینه» برج قلعه بود انگار که سر بیرون آورده بود از آب. غبار روی آب خوب نمی‌گذاشت ببیند. پارو زد و جلوتر رفت. عقب اردک‌ماهی از اینجا سردرآورده بود، اما تا به...